تبليغاتX
The I inside ...!
انقدر این روزا تمام دنیام اومده جلوی چشمم که توی نوشته هام مدام به تناقض می خورم . گاهی خوشی ها و گاهی ناخوشی ها به سمت ام هجوم میارن .... اما خنده هام همه تصنعی شده و از اون خنده هایی که عمرا کسی بفهمه اونطرف دل پیرم داره جون می ده . این روزا خودم کم کلافه ام خواهرم رو هم کلافه کردم ... تا میاد کنارم توی آغوشش رها میشم  و ... می گه این آدمی که روبه روشه اصلا اون آدم شاد و پرانرژی قبلی نیست . من که دیگه چیزی یادم نمی یاد !!!

تا مامانم پاشو می ذاره توی اتاقم خودمو جمع و جو ر می کنم می رم توی کتاب و جزوه البته این کارا خر کردن خودمه چون از چشمای گود رفته ام این روزا سوال پیچ شدم حسابی ...هر چی هم سعی می کنم با یه بهونه دست به سرش کنم سکوت دهانم رو قفل می زنه و چشمام سیاهی میره ...

دیشب از خواب هام کلافه شدم از خواب می پریدم و دوباره که از دنیا جدا می شدم همون خواب تکراری ... پریشونی من و چشمای خیس و موهای گره خورده ....

قانون های زندگی هم این روزا دور سرم می چرخن هر چی کنار هم می چینم به هیچ نتیجه ای نمی رسم . ...

این شبا تا دستام بالا می ره مثل همیشه دعای خیر می کنم واسه ی همه ... گفتم "همه" ٬ پس شک نکن . اما همین که به خودم می رسه فقط  می گم عذاب و گریه های من تو ی این روزا رو به حساب کفاره ی گناهام بذار...

بنایی سر کوچه مون که به نظرم معضل میومد ٬ این شبا وقتی بعد از یه روز دیگه از روزای خدا از کنارشون رد می شم ٬ صدای چهچه ی کارگرا به نظرم یه نعمت میاد که در نهایت سادگی خودشون رو رها کردن و بی خیال حرف مردم از عشق می خونن...

"من از این جا خدا را می شناسم "

"صبر" می کنم ٬ زمان همه چیز رو حل خواهد کرد و یادگاری این خاطره سوزناک و دهشتناک می ماند...

خواهم خندید زمانی

Tinypic

این عکس رو از پایین خونه مون گرفتم ٬ همون مسیری که هرروز تا پامو میذارم از خونه بیرون بهم انرژی میده ٬ البته روشنه که حق مطلب ادا نشده اما خدا همین حوالی است ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:42  توسط محبوبه   | 

اصلا حالم خوب نیست ، اتفاق خیلی

بدی واسم افتاده و اتفاق های بد!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:20  توسط محبوبه   | 

حک می کنم حتی اگه تمام کاغذهای دنیا پاره بشن ... تو دنیا از تو یه دونه که بیشتر خلق نشده . مامانم می گه .... نه خواهرم هم می گه ... نه دوستام هم می گن ... نه ، هرچی فکر می کنم می بینم همه می گن این روی منو ندیده بودن و باعث تعجبه ، نمی دونن منم یا یه نسل جید از محبوبه .. عقلم این روزا به قلبم بد جور حسادت می کنه می ترسم آخر گلاویز بشن و یه کاری دستم بدن ، آخه این عقل این روزا هر چی دستور می ده ، کیه که اطاعت کنه ؟؟؟ بد جور به غرورش برخورده …
 راستی این هفته رفتی جلوی آینه توی صورتت دست بکش و خدا رو شکر کن که قضا و بلای اون قیافه با من رد شد !!! با حادثه ی عجیبی که سرم اومد و چشمام یه هفته ای منو از محیط بیرون از خونه  و دانشکده  محروم کردن … 
گفتی لباس چه مدلی چه رنگی ؟؟؟ آخه نمی بینی کور شدم این روزا ؟ می خوای دلم رو کباب کنی ؟ تازه من به تو می گم تمام لباس های دنیا حتی زشت ترین و ژنده  ترین شون مطمئنا به تن تو بهترین خواهد بود حالا مدام از من بپرس ....
وقتی یاد مأموریت اجباری میوفتیم وجودم آتیش می گیره کاش مملکت ما که نه  همه ی دنیا واقعا گل وبلبل بود تا فارغ از این همه گوشه ای آروم عاشق می شدیم ...و آسوده ... اگه دست من بود تمام قانون های سرزمین مادری که نه تمام جهان رو  کاری می کردم که آرزوی تمام زنان لیلی صفت کائنات است ....
راستی اگه خیلی پخش و پلا حرف می زنم این روزا معذرت ، پیش میاد دیگه ... طوفان عزیز که اسمت میتونه معما باشه این روزا تب شدید و آتیش درونم نمی ذاره حرفم رو جور دیگه بگم .
به بچه های دانشکده هم از بابت صبوری هاشون در برابر سروصدای دانشکده خسته نباشید . راستی میدونستین این عمله بازی ها برای نمای ساختمون ترتیب داده شده ؟؟؟!!! شما تغییری حس می کنین ؟ جالبه نما انقدر مهمه که توی این موقع و زمان کار رو روی زمین نگذاشتن ، آخه دانشکده مون همه چیزش ردیفه مونده بود نمای ساختمون!!! این رو مخصوصا وقتی کامل درک می کنید که روزی چند مرتبه مجبور باشی طبقه ی چهارم رو بالا و پایین کنی و اجبارا چند کیلویی کم کنی و استهلاک زانوهات بی خیال.... حرف مشکلات دانشکده که میشه فکر نکنم بیشتر از این دست گذاشتن روی غم های مشترک درست باشه ، چون دردی حل نمیشه .... بخند عزیزم کاری که همیشه می کنی ، هم چنان!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:50  توسط محبوبه   | 

Tinypic

 

این روزا بیشتر از هر چیزی تو رو حس می کنم .... دستام موقع نوشتن می لرزه خودت هم خوب می دونی کم اووردم .... پس فعلا بذار تو خودم غرق باشم که هرجاش دست می ذارم تو یی و باز خود بی خود!!!؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:31  توسط محبوبه   | 

همکاران عزیزما در اتاق فرمان دانشکده اخیرا دستور یک حمله ی اساسی به دانشجویان رو صادر کردند . شنیده شده این حمله ی خطرناک با ماده ای که در حیاط به شکل سیمان تغییر شکل داده و عامل اعصاب می باشد چندین نفر را در این هفته به اختلال اعصاب دچار کرده ... بدین وسیله از همه ی دوستانی که متوجه این ماده ی خطرناک در دانشکده نشدن و یا شدن دعوت به عمل میاد همچنان صبر را پیشه کنید که ادب را از که آموختیم ؟؟؟ از بی ادبان !!!!
آقای دکتر ل...لط.... (بی خیال ، حتما باید بگم تا چند واحد رو که افتادم بشم درس عبرت این و اون ؟؟؟؟؟)
بهتره این جوری بگم : آقایان دستور فرموده اند که زین پس در کنار دانشکده که نه ، در خود دانشکده عمله خونه ای با هدف فضاسازی مناسب !!! ایجاد بشه تا مواقع بیکاری و در حین پاس کردن واحد حیاط بچه ها به آشنایی با انواع آجر و انواع آواز محلی و لباس های راحتی مشغول باشن ... حیفه که عمر بگذره و ندونیم چه کردیم ....!!!
این هفته استقبال خوبی ازما که به عمل اومد ، امیدوارم این نیمسال همونجور که از بهارش پیداست به خوبی و خوشی بگذره ......
شاد و سرزنده باشید
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 16:21  توسط محبوبه   | 

عصر و بیکاری ؛ بیکاری و من ؛ من و دل ؛ دل و دلبر؛ دلبرو نبود فیزیکی اش همین حوالی...
 دلم شدید تنگه و پیراهن اش رو بدجور داره  جرواجر می کنه و به هرکاری متوسل می شم بی فاید ه است. می نوازه  بر کوس غم ... همچنان.....تنها.. ..
دستم روی سرم می کشم  تا شاید کمی با بارش این هوای ابری از این سنگینی کمی آسوده تر ... کمی سبک تر .. اما چشمام با من غریبی می کنه  گرم می شن  اما روی عذاب من پافشاری می کنن و من رو با اعتصاب شدیدشون تازیانه تازیانه  ، زخمی و شکسته رها می کنن. از زمین بلند می شم سرم گیج می ره و نگاهم منو تا یک قدم هم همراهی نمی کنه . حس بدی دارم از خودم دارم سرزنش می شنوم و سکوت و صبر تنها سلاح من .. مثل همیشه .... دفترم روی میز ... سعی می کنم خودم رو بهش برسونم اما پاهام روی زمین کشیده میشه  نای ادامه ندارم همون جا روی تخت خودم رو ولو می کنم تا شاید انرژی مافوق بشری به داد دل دیوونه ی من برسه . همین که خودم رو رها می کنم صورتم رو برگردوندم روی دیوار تا برم زیر بالش از دنیا خودم رو جدا کنم چشمام روی گوشی ام خشک میشه  و برق میزنه. عکس بک گراندش ، عکس عشقم .... آرومم می کنه و نه انگار که غمی ، دلشوره ای در دنیا زاده شده ... همین که دیدم یادآوری خاطرات و خنده ه ها و ..نفس ها ی تندو نامیزون .. نفس های آروم و عمیق....
شاید همین انرژی مافوق بشری که منتظرش بودم از غیب رسیده چون قدرت عجیبی حس می کنم ... حس می کنم دیگه ضعیف نیستم . بدنم هم داره کوتاه میاد و باهام از درآشتی درمیاد ... این بار اونه که کم اوورده .. در برابر عشق من و قدرت عشق من . پیروزمندانه قهقهه میشه زد این میون ،  اما ترجیح دادم این پیروزی رو با عشقم قسمت کنم ... دکمه ها فشرده می شن و من و بدنم آماده ایم ... میخوان تو باشی و نه هوای دیگری... شاید با زبون بی زبونی خواستن به من بفهمونن تا جایی با من هستن که تو هستی و اگه تو نباشی باید قیدشون رو بزنم .....
Tinypic
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:26  توسط محبوبه   | 

همچنان زن به جنگ با تاریخ می رود . زیر سنت ها ی پژمرده و انقضا شده هویت خویش را بر باد رفته می یابد .دندان تحجر مغز و استخوان اش را به هم می دوزد . یک تنه در تاریکی می تازد . محکوم به ماندن است و رفتنی در کار نیست . در سابقه ی خویش فراموشی می گیرد و تنها نقطه ی روشن ذهن او آبستن بودن اوست . یاد ندارد از آن ؛ چیزی جز دردی بر پیکر چروکیده اش ....
بهای خود را در گرو خطوط چهره اش می یابد . لبخندهایش از سر مردگی ، جان می بازد . دم بر نمی آورد زیرا که هر فریادی ارتعاشی بر اندام نحیف خودش می اندازد .
سروری و سالاری تک یاخته است و هیچ گاه به اشتراک نمی رود .زن بر ملودی عاطفه می نوازد . در آنسوی نیازها بوسیده می شود . نوازشی بی انتها.... دندان هایش را می فشارد و له می شود زیرا که تقدیر دستی فراتر از این هاست . در این بلاهت آدمیان برهنگی را چاره می سازد و تن می سپارد به سرنوشت .....درسکوتی دهشتناک.....
" و زن را نیز در پستوی خانه نهان باید کرد "
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 10:31  توسط محبوبه   | 

کی می گه این مملکت دانشجوی لاو داره دختر پسرای علاف داره هرکی آهنگ شاخ داره هزارو یکی داف داره....

اوه !!! معذرت این روزا زیاد می زنم اون کانال . بعداز انتخاب واحد جالب و مدرنیته ای (؟؟؟) که زیر نظر رئیس محترم زائرسرای علامه داشتیم و خنده ها ی ماسیده ی چهره ی تک تک بچه ها و روزهای نفرین شده ای که یکی پس از دیگری با گستاخی تمام رونمایی شدن و میشن  فکر می کنم کمی حق داشته باشم (حتی اگه وقت نکنم آپ کنم)

این ترم بااسم اینترنتی شدن انتخاب واحد کلاه گشادی به سرمون رفت که بعد از کلی کلنجار به همون روش انسان های نخستین به بارکشی از انبار واحدها اجبار شدیم .

Tinypic

باید به اون بالا دستی ها گفت مرحمت عالی متعالی!!! (وای فکرش رو بکن این رحمت عالی متعالی هم بشه ... چه شود؟؟)

اون وقت خربیارو باقالی بار کن و ته قصه به کجا میرسه کلاغه میدونه و مامانش . بابا عشق اش به همین تلخندهایی که هرچند وقت یکبار که نه مدام برلب مانشسته ...

البته اگه اون نبود فکر می کنم تا مدتی به چرخه ی طبیعی زندگی برنمی گشتم (بماند...)

راستی ادب حکم می کنه یه تشکر ویژه از کادر مدیریت من باب رنگ و لعاب جدیدش که با گذشته اش خیلی خیلی توفیق داره !!! عمل بیاد  حیف که گروه ارکستر توی راهه ..

راستی به یه دانشجوی علامه میگن یه ترکیب بگو توش سه تا دروغ باشه می گه : انتخاب واحد دانشکده ( من فقط می دونم که همشون پارادوکس جالبی با حقیقت داره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 10:33  توسط محبوبه   |